تبليغاتX
ترانه های بارانی
سلام

به خاک و باد ، به آتش ، به آب شک دارم

به نان حاصل از این آسیاب شک دارم

 

میان این همه فانوس آفتاب نما

به بی تکلفی آفتاب شک دارم

 

پر است دور و برم از حباب ، اما من

به ارتفاع صعود حباب شک دارم

 

و بین این همه قانون گاه ضد و نقیض

به هم تباری نور و سراب شک دارم

 

طناب و چاه و یوسف ، خدا به خیر کند

به خوب بودن جنس طناب شک دارم

 

سئوال کردن از من اگرچه عادت شد

به اعتبار سئوال و جواب شک دارم

 

نگو جواب نداری برای حرف حساب

به بی جوابی حرف حساب شک دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:34 توسط حسن زنگانه |

سلام

این روزها کلا حس خوبی ندارم.

واقعیتهای دور و برم  بیرحمانه خود را نمایان کرده اند.

دوستان خنجر به دست ، بزرگان بیش از حد کوچک و

 نیاز غرورشکنی که بعضی وقتها برای هر کسی پیش می آید ،

احوال خیلی خوبی برایم نگذاشته است.

اما باز هم به انتظار روزهای خوب نشسته ام.

انتظار تکلیف همیشگی ماست انگار.

نازنین !

دلخور شدن به تو نمی آید اصلا

حالا به هر بهانه ای

گیرم که به کرم شب تابی ، توهم آفتاب شدن دست داده باشد

گیرم که آفتاب پرست ها ، با آن سابقه بوقلمون صفتی ، خود را به تو پیوست کنند

و

ابرهای چموش باران نفهم ، تنها دلخوشیشان انکار لحظه ایت باشد.

گیرم که سایه بان ها به حریمت تجاوز کنند.

 و عینکهای منسوب به تو ، چنان  دخمه ای برای چشمان بیافرینند

که خواندن عمق چشمان ، به آرزویی محال بدل گردد.

گیرم که کرگدنها هم ، کرم ضد آفتاب بزنند

و

جغدها مدعی پیامبریت باشند.

گیرم که صورت های گل انداخته ، برای آفتاب سوخته ها قیافه بگیرند

و

گیرم که این همه بودنت  به هیچ انگاشته شود و مرخصی های لحظه ایت رویدادی بزرگ

اما

اما

دل بزرگ!

چنان بتاب که شائبه ای در آفتاب بودنت نباشد.

زمین و زمان ، تشنه تطهیر است

و دلخور شدنت ، یگانه رویای خفاشهاست برای بقا .

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:30 توسط حسن زنگانه

سلام

باز کاغذ و مداد ، باز شاعر جوان

قوری و بساط چای ، زیر سقف آسمان

 

آرزوی خلق یک شاهکار ماندنی

بی بدیل و بی نظیر ، در نگاه دیگران

 

مثل دفعه های پیش، چند ساعتی گذشت

در خودش مچاله شد ، زیر حجم واژگان

 

جمله های فلسفی ، حس و حال زورکی

قافیه ، ردیف سخت ، وزن خارج از توان

 

هی نوشت و پاره کرد ، هی بلند شد ، نشست

هی قدم زد ، ایستاد ، مثل صبح امتحان

 

صبح چیز تازه ای ، در کنار او نبود

جز سیاه مشقی از بیت های نیمه جان

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:5 توسط حسن زنگانه |

سلام

اصلا کار راحتی نبود.

راحت نبود که هیچ

خیلی هم سخت بود.

حاصل یک کلنجار چندماهه ، آخرش شد همین که می بینید.

تمام پستهای این وبلاگ را که از سال ۸۴ نوشته بودم ، در چند

دقیقه و با چند کلیک ساده حذف کردم.

و این یعنی به روز شدن در حد کمال.

امیدوارم به روز کردن افکارمان ، با کلنجارهای چندین ساله همراه

نباشه یا اگر همراه میشه ، پایانش عاقبت به خیری باشه.

و اما شعر :

نه پیشگیری ، نه درمان ، نه واکسن دارد

نه رنگ و منطقه دارد ، نه مرد و زن دارد

 

نه درد فصلی و نه درد نسلی است این درد

نه اختصاص به او ،  یا شما و من دارد

 

و قدمتی به درازای دردهای بشر

و قصه های اساطیری کهن دارد

 

کسی که درد در او ریشه کرده ، احساسی

میان خودخوری و گفتن سخن دارد

 

چه درد صعب العلاجیست درد فهمیدن

که مبتلای به آن ، حس سوختن دارد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:5 توسط حسن زنگانه |